شهادت امام رضا(علیه السلام)

شهادت امام رضا(علیه السلام)

شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۹ ساعت ۰۵:۴۴
امتیاز این گزینه
(0 آرا)

کعبه دلم شده صحن و سرایت امام رضا(علیه السلام)* می زنم بوسه به پای زوّارت امام رضا(علیه السلام)* دوست دارم وقتی اجل بیاد به بالای سرم* هی بگم جونم فدات جونم فدات امام رضا(علیه السلام)

 


شهادت امام رضا(علیه السلام)

«السَّلَامُ عَلَی مَنْ اَمَرَ اَهْلَهُ وَ عِیَالَهُ بِالنِّیَاحَةِ عَلَیْهِ قَبلَ وَصُولِ الْقَتلِ اِلَیْهِ؛[1]سلام بر آقایی که دستور داد اهل و عیالش قبل از شهادتش بر او گریه کنند.»

حضرت هنگام حرکت از مدینه فرمودند: برای من گریه کنید! عرض کردند: گریه برای مسافر میمنت ندارد. فرمود: برای مسافری که از سفر برگردد؛ ولی من از این سفر بر نمی گردم.

کعبه دلم شده صحن و سرایت امام رضا(علیه السلام)
می زنم بوسه به پای زوّارت امام رضا(علیه السلام)
دوست دارم وقتی اجل بیاد به بالای سرم
هی بگم جونم فدات جونم فدات امام رضا(علیه السلام)
دوست دارم وقتی که جون میاد تو گودی گلو
بمیرم گوشه ایوان طلات امام رضا(علیه السلام)

حضرت در خراسان به شدت تحت فشار روحی بود، پس در مسجد جامع دست به دعا برداشت که: «اللَّهُمَّ اِنْ کَانَ فَرَجِی مِمَّا اَنَا فِیهِ بِالْمَوْتِ فَعَجِّلْ لِی السَّاعَةَ؛[2]خدایا اگر گشایش کار من در چنین وضع (ناگواری که هستم) با مرگ انجام می شود، پس هم اکنون در مرگم شتاب کن.»

روایت اباصلت و آمدن امام جواد(علیه السلام)

امام رضا(علیه السلام) به اباصلت فرمودند: این فاجر (مأمون) مرا احضار کرده است. اگر با سر برهنه از مجلس او بیرون آمدم، با من سخن مگو. فردای آن روز حضرت(علیه السلام) بر مأمون وارد شدند. دیدند مقداری انگور و میوه های دیگر نزد مأمون است و خوشه انگوری در دست مأمون است که قسمتی از آن را خورده و قسمتی از آن باقی مانده بود. آن را به حضرت رضا(علیه السلام) داد و گفت: ای پسر رسول خدا! انگوری بهتر از این انگور ندیده ام. بفرمایید بخورید! حضرت رضا(علیه السلام) فرمود: چه بسا انگوری که در بهشت است، بهتر از این باشد.

مأمون: از این انگور بخور. امام: مرا از خوردن آن معاف دار. مأمون: حتماً باید بخوری. مبادا از اینکه نمی خوری، ما را به چیزی متهم کنی! با آن همه اخلاصی که از من می بینی. مأمون آن خوشه را از حضرت گرفته، چند دانه آن را که می شناخت مسموم نشده، خورد و بار دیگر آن خوشه را به امام داد و اصرار کرد که بخور. حضرت(علیه السلام) سه دانه از آن انگور خورد، پس از چند لحظه حالش دگرگون شد و بقیه آن خوشه را به زمین افکند و بلافاصله برخاست که برود. مأمون گفت: کجا می روی؟ امام فرمودند:«اِلَی حَیْثُ وَجَّهْتَنِی، همانجا که مرا فرستادی.»[3]

امام در حالی که سرش را پوشانده بود (عبا بر سر افکنده بود) بیرون آمد. من طبق سفارش قبلی امام، با او سخن نگفتم تا وارد خانه اش شد.

شد از مجلس مأمون به سوی خانه روان
به سر افکند عبا را به دو صد آه و فغان
ای اباصلت چه گویم که چه آمد به سرم
زهر بی  داد عدو زد شرر اندر بدنم
انگوری خوردم و از آتش آن سوخت دلم
داد بر باد فنا زهر جفا بنیادم
ای اباصلت به من شادی اعدا مپسند
تا نیایند و ببینند درِ خانه ببند

فرمودند: در را ببند! در بسته شد، سپس حضرت خوابید و من در حیاط خانه غمگین و ناراحت ایستاده بودم. ناگهان جوان خوش سیما و پیچیده مویی را دیدم که بسیار به امام رضا(علیه السلام) شباهت داشت. به طرف او شتافتم و گفتم: در بسته بود، از کجا وارد شدی؟ فرمود: همان خدایی که در این وقت از مدینه مرا به اینجا آورد، مرا از در بسته نیز وارد این خانه کرد. گفتم: تو کیستی؟ فرمود: «اَنَا حُجَّةُ اللهِ عَلَیکَ یَا اَبَاصَلتِ؛ ای اباصلت! من حجّت خدا بر تو هستم.» من محمد بن علی(علیهما السلام) هستم.

سپس به طرف پدرش رهسپار شد و داخل حجره گردید و به من فرمود: تو نیز وارد خانه شو! وقتی امام رضا(علیه السلام) جوادش را دید، وی را در آغوش گرفت و بین دو چشمش را بوسید و او را در بستر خود وارد کرد. امام جواد(علیه السلام) خود را به روی پدر افکند و پدر را می بوسید. در این حال امام رضا(علیه السلام) رازها و اسراری با او گفت که من نفهمیدم... سپس امام هشتم(علیه السلام) در آغوش پسر از دنیا رفت.[4]

به روزگار چو عمر پدر به سر آید
خوش است گر پسری بر سر پدر آید
ولی چسان گذرد در زمانه بر پدری
که روز مرگِ پسر بر سرِ پسر آید
کنم چو یاد حسین وقت مرگ اکبر او
هزار ناله جانسوزم از جگر آید

اینجا پسر سر پدر را بر دامن گرفت؛ اما در کربلا، پدر سر پسر را بر دامن گرفت و فریاد زد: «وَلَدِی عَلِی، وَلَدِی عَلِی.»

جوابم را نمی گویی نگو اما نگاهم کن
که با هر یک نگاهت سوی چشمم بیش تر گردد

ختم روضه

حضرت رضا(علیه السلام) در آخرین لحظاتی که از مدینه خداحافظی کرد، به فرزندانش فرمود: برای من گریه کنید، من دیگر از این سفر باز نمی گردم؛ ولی امام حسین(علیه السلام) به بانوان حرم فرمود: «اُسکُتنَ فَاِنَّ البُکَاءَ اَمَامُکُنَّ؛[5]آرام باشید؛ زیرا گریه (ای فراوان) در پیش دارید.»

اصلاً حسین جنس غمش فرق می کند
این راه عشق پیچ و خمش فرق می کند

___________________________________

پی‌نوشت‌ها:

[1]. بحار الانوار، ج 99، ص 53.

[2]. منتخب التواریخ، ملا هاشم خراسانی، انتشارات علمیه، تهران، چاپ اول، 1375ش، ص 581.

[3]. عیون اخبار الرضا(علیه السلام)، محمد بن علی بن بابویه، ترجمه: آقا نجفی اصفهانی، انتشارات علمیّه، تهران، چاپ اول، بی‌تا، ج 2، ص 49.

[4]. همان، زندگانی علی بن موسی الرضا(علیه السلام) (ترجمه جلد 49 بحار الانوار) ترجمه: موسی خسروی، چاپ اسلامیه، تهران، چاپ اول، بی‌تا، ص 276.

[5]. کبریت الاحمر، محمدباقر بیرجندی، به کوشش: علیرضا اباذری، نشر عترت، قم، چاپ دوم، 1386ش، ص 182.

منبع: ماهنامه اطلاع‌رسانی، پژوهشی، آموزشی مبلغان، شماره 244.

نوشتن نظر

طرح روز

جستجو

جدیدترین نظرات

اوقات شرعی